+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 14:16  توسط رها
|
گاهی از درک شناخت جماعت درباب خودم دچار تهوع میشوم و هر چه از اعتقاد به دیگری و دیگران نشخوار کرده ام بالا می آورم
منم وارث روحی اسیر در زنجیره تناسخ منم وارث مادرم حوا متهم به گناهی نابخشوده که هزاران هزارسال در دست ورقهای بی دل سرگردانم که با زبانی فروبسته و آستینی خیس از اشک باید ژوکر سرنوشت خود باشم.
شاید من آن قلعه باشم که بر فراز ابرها بر دروازه های خیال دلپذیر کودکی نقش بسته ام که به امید دزدیدن چنگ غمگنانه نواز روح من ،،هر شب خواب لوبیای سحر آمیز می بیند ...
خواستم بگویم دیدم نگفتن بهتر است .چه سود... آنکس که با من نمی ماند همان بهتر که نشناسد و آنکس که می ماند خود خواهد شناخت